تبليغاتX
تلگراف

تلگراف

about everything and nothing

نشسته بود کف اتاق،دور چشمها گود افتاده و سیاه،موها رها شده از پشت بهم گرده خورده و پریشان.اشک توی چشمش بند نمیامد.دلش را گرفته بود،درد نمیکرد،پیچ نمی خورد،شور نمیزد،انگار زخم خورده باشد دستش را دور دلش حلقه کرده بود خونش بند بیاید.

تازه چهار ساله شده،موهای بلند قهوه ای تا ب خورده زیبایش را پشت گوشهای نرم و کوچکش جمع کرده،چشمهایش برق میزند وقتی نگاه میکند؛هرچند الان نگران چشم دوخته به او می پرسد:چرا گریه میکنی؟

_بیا بغلم کن

بغل کردن را دوست ندارد اما محکم بغلش میکند

_بگو چرا گریه میکنی؟

_هیچی نیست دوستم ناراحتم کرده

_اشکال نداره... گریه نکن ،حتماً حواسش نبوده.......






+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 8:49  توسط سحر  | 

 

 

 چند روز پيش وقتي براي اولين بار سر يك كلاس رفتم واسه تدريس  ديدم يكي از شاگردها در ان واحد اسمم رو توي گوگل سرچ كرده اونم يواشكي!!يه ضرب المثلي هست .... يادم نمي ياد..يه چيزي تو معنا و مفهوم كوزه گر تو كوزه افتاد...ما خودمون يك عمر تو كار اين بوديم رد مردم رو تو اينترنت بزنيم يواشكي...حالا يه دختر بازيگوش به جاي اينكه به حرفاي من گوش بده تند تند داره درباره من اطلاعات جمع ميكنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 14:58  توسط سحر  | 

 

 

 بازي اشكنك داره سر شكستنك داره!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 11:36  توسط سحر  | 

 

بعضي احساسات به يك اتفاق احتياج دارند تا آدم به خاطرشان بياورد.نفرت هم يكي از آنهاست.به ما ياد داده اند نفرت را از خاطر ببريم اصلاًنمي خواهم به دلايلش فكر كنم اما كمتر كسي حاضر است با صداي بلند بگويد از چيزي متنفر است.همه ميخواهيم در فيگور انسان بلند نظر بخشنده خودمان را بروز دهيم.... اما من ديروز فهميدم از كسي متنفرم...از او و از همه ادمهايي كه شبيه او هستند تازه فهميدم سالهاست اين حس را در قالب يك حس مقدس پنهان كرده بودم!عشق آسماني!چيزي كه يكبار رخ ميدهد و تمام ميشود و ادم خودش را وادار ميكند ان حس را بگذارد داخل فريزر تا سالم بماند!اما چيزي كه از اول گنديده است...گنديده است!انگار بايد يك اتفاقي بيفتد تا ادم باور كنداز چيزي متنفر است! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 9:39  توسط سحر  | 

وقتی قرار باشه یک چیزی تغییر بکنه میکنه.....بدون اینکه بفهمی در لحظه تصمیم گیری قرار میگری و تصمیم میگیری مثل یک ادم بزرگ عاقل !عقل معاشت بیشتر از احساساتت کار میکنه و تازه می فهمی خیلی بیشتر از روزهای بچگی به این زندگی و همه جذابیت های پنهانش دلبسته ای...انگار نه انگار به شکل طبیعی به مرگ نزدیک میشی انگار تازه ادم بیشتر دلباخته زندگی می شه هر چی سنش بیشتر میشه.آدم تو سی سالگی هی از خودش فاصله میگیره و زل میزنه به خودش به قیافه اش به اخلاقش سعی میکنه بره تو جلد بقیه ادمها ببینه چه شکلیه؟شاید یک لحظاتی ازخودش خوشش بیاد.....من که انگار تازه فهمیدم چه شکلی هستم اصلا باورم نمیشه این شکلی هستم!اصلاً...یعنی فکر میکنم قرار بوده شکل دیگری باشم...اما حالا اینم !اما ادمها وقتی بزرگ میشوند خوب یاد میگیرند خودشان را دلداری بدهند...اصلا حالا که نزدیک است تا سی ساله شوم فکر میکنم خوشحالم که بزرگ شده ام.هیچ وقت به اندازه الان دلم نخواسته مسئولیت زندگی ام را بر عهده بگیرم بگویم من اینم محصول تمام تصمیماتی که خودم گرفته ام..همینی ام که هستم...از دیروزم بهترم برای همین خودم را دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 0:14  توسط سحر  | 

 

هی می گم بی خیال درست میشه...چرا نمیشه پس؟!!بسه دیگه !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 23:14  توسط سحر  | 

 

معمولی بودن از همه امراض دنیا دردناک تر است

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 21:26  توسط سحر  | 

 

ادم یک مواقعی یادش میافتد سن و سالی گذرانده و هنوز  دور خودش چرخ میزند...کار میکند ،زنده است اما هیچ چیزی نیست که ادم برای دقیقه ای به خودش امیدوار شود بگوید دارم زندگی میکنم!هی تلاش میکند...هی شکست میخورد....اخرش هم هیچ!دوباره از اول مدتی فراموش میکنی وضعیتت را اما گاهی یک اتفاق کوچک مثل پتک میخورد وسط فرق سر ادم... ادم یادش میافتد تنهاست...موفقیتی کسب نکرده و دیگر چندان فرصتی برای چیز دیگری شدن باقی نمانده...همین هستی که هستی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 17:22  توسط سحر  | 

 

 

آدم وقتي سي سالش ميشه يادش مي افته هي بره سلموني و كرم دور  چشم بزنه و مو رنگ كنه...كلن تو دهه هاي بعد از بيست سالگي بيشتر زنها سعي مي كنند معيارهاي دهه بيست رو هر جوري كه هست حفظ كنن!بعضي وقتها اين تلاش ها كميك هم ميشه! مثلن به نظر خيلي خنده دارمياد ادم تو دهه سي زندگي اش بام تل بذاره و موهاش رو فيش فيشي درست كنه!يا مثل دختر بچه ها انگشترهاي عجيب غريب بندازه و لاك سياه به ناخنش بزنه!از اين جور چيزا ديگه....فرهنگ رسمي و غير رسمي يك الگوهايي روبراي هر سني تعيين كردند كه هر چه قدر هم آوانگارد باشي تخطي كردن از يك سري از اين هنجارها خنده دار ميشه.....اما يك نكته مهم ديگه وجود داره...اينكه ادم تو سي سالگي مي فهمه همه اين هنجارها و قيد و بندها مسخرس اينكه هيچي اصالت نداره!همه چيز قرارداده انگار!اما از همه اون قواعد پيروي ميكنه ناخودآگاه....چون سي سال تموم ياد گرفته به اين قواعد پابند باشه!سي سال خيلي ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 14:35  توسط سحر  | 

این روزا که دوباره بیکارم برخلاف همیشه سرم خالی ازایده است.انگار آرزوهام ته کشیده.....اما یک تصمیمی گرفتم تا ۱۳ آبان که رسماً ۳۰ ساله میشم می خوام تجربه های سی سالگی رو به تناوب اینجا بنویسم...به نظر خیلی ها سی سالگی هم مثل بیست و چهار سالگی  پنجاه و سه سالگی یا نه سالگیه!اما به نظر من واسه یک زن سی سالگی یک عالمه حاشیه داره پر از معنی و پیامه!

مثلن ادم سی ساله باشه و تکلیفش با خودش و زندگی اش روشن نباشه!اصلن ندونه چی کاره است؟چرا این کاره است؟واسه چی شغلش اینه ؟چراآدم های دور وبرش اینا هستن؟نمی دونم خیلی سوال میاد تو ذهن ادم و بعدش هم یک عالمه خیال!!حالا بیشتر می نویسم روزهای بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 22:15  توسط سحر  | 

 

می گن دوست واسه این خوبه که بشینی دوکلام حرف بزنی باهاش دلت وا بشه.من چندتا دوست بیشتر ندارم ....یکی شون تا هر چی میگم میگه غر نزن  زندگی رو هر جور بگیری میگذره بعدش هم زود بحث رو عوض می کنه.یکی دیگه قیافه ناامید میگره میگه زندگی همینه دیگه یعنی دیگه بسه هیچی نگو...یکی دیگه هم هست اون سر دنیا اصلا هرچی میگم نمیشنوه!!مثلاْمی گم رفتم فلان جا یا فلان اتفاق افتاد بعد اون یکهو یک ماجرای بی ربط درباره خودش تعریف میکنه!!کلن خیلی به خودش فکرمیکنه یک دوست دیگه دارم که خیلی باحاله هی میگه من مخلصم و چاکرم و اینا عرض ارادت در حدخدا!!بعد یکهو وسط چت میذاره میره یا بهش زنگ می زنی جواب نمیده!یکی دیگه هم هست که می دونم ارادتمنده خیلی اما فقط اس ام اسی اونم راستش ادبیاتش رو نمی فهمم اصلا نمی دونم واقعن ارادتمنده؟یا سرکاریم ما کلن؟!! اهان یکی هم هست که قربونش برم هی میره میاد میگه من بدقولم؟!!!!اخه من بدقولم؟؟یکی هم هست که اصلا باهاش حرف نمیزنم الان یک چند سالی هست اما نمی دونم چرا جزو دوستام می شمارمش؟؟خلاصه اینکه تو انتخاب دوست حرف ندارم اماتو معاشرت بادوستام بی استعدادم!!!؟؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 14:22  توسط سحر  | 

 

سر خیابان سی ام از جایی که سنگفرش های پیاده رو تغییر میکند و یکهو از کنار باغچه کنار جدول خیابان مثل قارچ لامپهای رنگی سبز می شود.اینجااز پشت کرکره های فرنگی قهوه ای می شود به لامپ های روشن روی سقف  زل زد.روی در یک قفل درشت اهنی زده اند اما تزیینی است.هیچ ربطی به به در وپیکر این فضا ندارد.

همه این هیبت فانتزی و غیر واقعی منتظر این است که......یکی یا دوتا ادم از ان استفاده کنند.همین

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 15:25  توسط سحر  | 

 

چرا ادم ها دوست دارند مدام به روح و روان هم خنج بندازن؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 16:37  توسط سحر  | 

 

 

یک اصطلاحی هست که خیلی در مورد نوشته ها به کار نمی روند اما من با خواندن بعضی از متن ها به جای این اصطلاح هیچ واژه دیگری به ذهنم خطور نمی کند...و فکر می کنم واقعن بعضی ها جواد می نویسند!

مثلن از بعضی لغات استفاده می کنند یا چیزهایی را توصیف می کنند که این حس را تقویت می کند.بعضی وقتها وسط یک متن جدی ازتکه های احساساتی استفاده ی کنند یا بی مقدمه از صنایع ادبی استفاده می کنند این به شدت من را عصبی میکند.این در میان روزنامه نگارها خیلی مرسوم شده حتی انهایی که قصه می نویسند یا حتی ترجمه می کنند نمی دانم علتش چیست انگار خز نویسی مرسوم شده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 14:16  توسط سحر  | 

 

 

یادم نیست چی می خواستم بنویسم... آهان یاد بچگی هام افتادم

یادمه تو قصه بچگی ها همیشه تلخون و دختر شاه پریون و ...وقتی قرار بود رازی رو کشف کنن شب ها انگشتشون رو می بریدن و روش نمک میزدن تا خوابشون نبره...انگار هوشیاری فقط با داشتن زخم نمک خورده ممکن بود...یا وقتی قرار بود دختری به آرزوهاش برسه و مرد زندگی ش رو پیداکنه به خواب عمیق می رفت یا اسیر دیوی چیزی می شد(سختی می کشید)این یعنی برای خوشبختی یا باید رنج برد یا بهش فکر نکرد خوابید.....

دختر قصه های بچگی شبیه فرشته بود از خوبی و مهربونی و پاکی و اینا نتیجه اش هم خوشبختی بود که بهش می رسید.من امشب مدام به این فکر می کردم که چه جوری که من نتونستم به خوبی اون دختر ها باشم هیچ وقت؟! نه خوابم میبره تا قهرمان زندگی ام با یک بوسه از خواب بیدارم کنه و زندگی شروع بشه نه اینقدر خوبم که دیو و اجنه دلشون بخواد اسیرم کنن نه اینقدر محجوب و مهربون که زندانی شدن رو تحمل کنم نه آنقدر خوش قلب و خوش بین که به زندانبان های خشن دل ببازم....

الان تنها چیزی که یادم می یاد اینه که همیشه فقط نوک انگشتم رو بریدم و نمک زدم تا یادم نره اینها همش قصه بوده...ولی بلد نیستم باید چیکار کنم تا حسرت واقعی نبودن این قصه ها تموم بشه...یا فقط یک شب خوابم ببره شاید........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 1:10  توسط سحر  |