یادم نیست چی می خواستم بنویسم... آهان یاد بچگی هام افتادم
یادمه تو قصه بچگی ها همیشه تلخون و دختر شاه پریون و ...وقتی قرار بود رازی رو کشف کنن شب ها انگشتشون رو می بریدن و روش نمک میزدن تا خوابشون نبره...انگار هوشیاری فقط با داشتن زخم نمک خورده ممکن بود...یا وقتی قرار بود دختری به آرزوهاش برسه و مرد زندگی ش رو پیداکنه به خواب عمیق می رفت یا اسیر دیوی چیزی می شد(سختی می کشید)این یعنی برای خوشبختی یا باید رنج برد یا بهش فکر نکرد خوابید.....
دختر قصه های بچگی شبیه فرشته بود از خوبی و مهربونی و پاکی و اینا نتیجه اش هم خوشبختی بود که بهش می رسید.من امشب مدام به این فکر می کردم که چه جوری که من نتونستم به خوبی اون دختر ها باشم هیچ وقت؟! نه خوابم میبره تا قهرمان زندگی ام با یک بوسه از خواب بیدارم کنه و زندگی شروع بشه نه اینقدر خوبم که دیو و اجنه دلشون بخواد اسیرم کنن نه اینقدر محجوب و مهربون که زندانی شدن رو تحمل کنم نه آنقدر خوش قلب و خوش بین که به زندانبان های خشن دل ببازم....
الان تنها چیزی که یادم می یاد اینه که همیشه فقط نوک انگشتم رو بریدم و نمک زدم تا یادم نره اینها همش قصه بوده...ولی بلد نیستم باید چیکار کنم تا حسرت واقعی نبودن این قصه ها تموم بشه...یا فقط یک شب خوابم ببره شاید........